جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391
قهوه
یکشنبه یازدهم دی 1390
صداقت
سكوت را بر هر فريادي ترجيح مي دهم!
جمعه بیست و دوم مهر 1390
چاه
فریادم رابرنگردان
ازبی کسی ام به تو پناه آوردم....
یکشنبه نهم مرداد 1390
خستگی
هرچه بیشتر می گذرد روزمرگی را بیش از پیش احساس می کنم،تکراروتکرارو تکرار...
این روزها گرچه آرامنداما غم کهنه همچنان افکارو احساسم رافرسایش می دهد،این فرسایش با اینکه صبورم کرده اما گاهی اوقات خسته وبی تفاوتم نموده است.
زمان درگذر است اگر امروز نه،پس کی!؟دلخوش به فرداهای نامعلوم مرا از روزگار عقب انداخته ،خودت بهتر می دانی با تومعامله کرده ام ومی دانم به قدر نیازم وبیش از آن می دهی از آن بابت غمی ندارم اما خستگیهایم را کمتر کن!شکر
شنبه سیزدهم فروردین 1390
سینما
پنجشنبه عصر تصمیم گرفتم به دیدن فیلم جدایی نادر از سیمین اصغر فرهادی بروم،میدان انقلاب برخلاف همیشه خلوت وآسمان همیشه خاکستری آبی بود!درصف بلیط ،جلوی من خانواده ای بودند پدر خانواده ازبچه ها پرسید اخراجیها یا جدایی نادر ازسیمین را بگیرم؟بچه ها چیزی نگفتند ولی پدر خانواده گفت :اخراجیها مسخره است جدایی سیمین ازنادر رامیگیرم.
داخل سالن عده ای جوان حداکثر بیست ساله کنارم بودندکه می گفتند سانس بعدی،اخراجیها راببینیم.
فیلم شروع شد وچندبار ناخودآگاه در اواسط فیلم اشک در چشمانم حلقه زد،کمتر در فیلمها وسریالهاشاهد مشکلات کمرشکن قشرآسیب پذیراجتماع هستیم زمانی که زن بارداربخاطر امرار معاش تن به کارهای سنگین دهد.فرهادی را به سبب دیدن این قشرازاجتماع تحسین کردم وفیلم وی را به حق شایسته جهانی شدن دانستم.هرقدر اینگونه کارگردانهای اهل فن واخلاقگرا بیشتر مجال کارکردن داشته باشند به یقین واقعیتهای اجتماع ایران بیش از پیش نمایان میشودومی توان به حرکتی جدیدبرای دستیابی همه افراد به حداقل حقوق انسانی امیدوار بود.
هرقدر هم کارگردانهایی که با ابتذالی نوین، سعی به زیر سوال بردن زحمات ایثارگران وتمسخر واقعیتهای تلخ اجتماع را دارندمجال یابند،باید شاهد سقوط فرهنگ وهرج ومرج بیشتر درجامعه باشیم.
جمعه هفدهم دی 1389
تختی
بااینکه هوا هوای نامردی بود آنگاه پرازغبار و دلسردی بود
اعماق دوچشم او فقط مردم بود "تختی"که به روزگارخود مردی بود
تختیهای روزگارما کجایند؟دلم برایشان تنگست...
جمعه پنجم آذر 1389
امید من
ومن اینجا،تنهابه این امید دم میزنم
که باهرنفس،
"گامی"به تونزدیکتر میشوم
واین زندگی من است."علی شریعتی"
جمعه پنجم شهریور 1389
غیرت
محاسن بور،انگلستان،رییس قانون!
بیست ونه اسفند،خط سیاه،محو تاریخ
پس غیرت ایرانی کجاست؟
جمعه بیست و پنجم تیر 1389
جای دیگران نشستن
مي گويند زماني که قرار بود دادگاه لاهه براي رسيدگي به دعاوي انگليس در
ماجراي ملي شدن صنعت نفت تشکيل شود ، دکتر مصدق با هيات همراه زودتر از
موقع به محل رفت . در حالي که پيشاپيش جاي نشستن همه ي شرکت کنندگان
تعيين شده بود ، دکتر مصدق رفت و به نمايندگي هيات ايران روي صندلي
نماينده انگلستان نشست .
قبل از شروع جلسه ، يکي دو بار به دکتر مصدق گفتند که اينجا براي نماينده
هيات انگليسي در نظر گرفته شده و جاي شما آن جاست ، اما پيرمرد توجهي
نكرد و روي همان صندلي نشست ..
جلسه داشت شروع مي شد و نماينده هيات انگليس روبروي دکتر مصدق منتظر
ايستاده بود تا بلکه بلند شود و روي صندلي خويش بنشيند ، اما پيرمرد
اصلاً نگاهش هم نمي کرد .
جلسه شروع شد و قاضي رسيدگي کننده به مصدق رو کرد و گفت که شما جاي
نماينده انگلستان نشسته ايد ، جاي شما آن جاست .
کم کم ماجرا داشت پيچيده مي شد و بيخ پيدا ميكرد که مصدق بالاخره به صدا
در آمد و گفت :
شما فكر مي کنيد نمي دانيم صندلي ما کجاست و صندلي نماينده هيات انگليس
کدام است ؟
نه جناب رييس ، خوب مي دانيم جايمان کدام است ..
اما علت اينكه چند دقيقه اي روي صندلي دوستان نشستم به خاطر اين بود تا
دوستان بدانند برجاي ديگران نشستن يعني چه ؟
او اضافه کرد که سال هاي سال است دولت انگلستان در سرزمين ما خيمه زده و
کم کم يادشان رفته که جايشان اين جا نيست و ايران سرزمين آبا و اجدادي
ماست نه سرزمين آنان ...
سكوتي عميق فضاي دادگاه را احاطه كرده بود و دكتر مصدق بعد از پايان
سخنانش كمي سكوت كرد و آرام بلند شد و به روي صندلي خويش قرار گرفت.
با همين ابتکار و حرکت ، عجيب بود که تا انتهاي نشست ، فضاي جلسه تحت
تاثير مستقيم اين رفتار پيرمرد قرار گرفته بود و در نهايت نيز انگلستان
محکوم شد .
سه شنبه هجدهم خرداد 1389
خواستن
آنچه را می خواستم نشد!
پس چرا می گویند٬ خواستن توانستن است؟
شنبه چهارم اردیبهشت 1389
وداع
پنجشنبه دوازدهم فروردین 1389
مرگ
خسته از بودن و در جا زدنم روحم از فلسفه ها بیزارست
کرکسی راه به شک می بردم زوزه گرگ ولی هشدارست
شورشی نه!ولی آخر چه کنم؟ انقلاب عاقبتش آوارست
مرگ با آمدنت شادم کن دیده ام تشنه یک دیدارست
خرداد۸۳
