شنبه بیست و چهارم مرداد 1388
اخراجیها
درست مثل پولدار شدن!
ازخانه که اخراج شد
چماق دردست گرفت ومتفکرنماهاراقلم کرد
بعدباهمان قلم برایشان فیلنامه ای بلند نوشت
حالا پولدارترین کارگردان تاریخ سینماست...
سه شنبه نهم تیر 1388
اين سرزمين
روزها زور وفشار
هواهمان هوا،زمين همين زمين
و دورويي،نفاق وتزوير جزؤ لاينفك مردم اين سرزمين!
سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387
جماعت صد رنگ
تاکی عرق جبین یک ملت را بگرفته و قطره قطره چون آب خورند (فرخی یزدی)
سلام خدمت همراهان عزیز:در نخستین روزهای صدارت میرزا تقی خان امیر کبیر، شاعر چاپلوس ومفت خور آن عصر یعنی قاآنی شیرازی تقاضای دیدار با صدر اعظم را نمود .پس از شرفیابی از امیر خواست قصیده ای را که در مدح ایشان گفته است بخواند امیر کبیر ابتدا مخالفت کرد اما شاعر مجال نداد وشعرش را خواند ،قصیده ای که سراسرش مدح امیر بود ودر پایان صدر اعظم قبلی را به شدت مورد نکوهش قرار می داد.پس از اتمام شعر میرزا تقی خان دستور داد چوب و فلک را آماده کنند تا قاآنی شیرازی را بزنند،وقتی اطرافیان دلیلش راجویا میشوند امیر میگوید این مردک هر صدر اعظمی که سرکار می آید را مدح میکند وقبلی را نکوهش،پس به طور قطع پس از عزل یا کناره گیریم ازصدارت مرا نیز نکوهش خواهد کرد چه بهتر هم اکنون اورا ادب کنم تا خیال شعر گفتن را از سر بدر کند.اطرافیان از امیر خواهش می کنند این کار را نکند امیر میپرسد این مردک به جز شعر گفتن چه کار مفیدی بلد است ؟میگویند :اوزبان فرانسه میداند، امیردستور می دهد از این پس قاآنی حق شعر گفتن ندارد و هرروز باید چند صفحه از جزوات مربوط به کشاورزی را ترجمه کندومواجبی نیز برایش تعیین می کند .البته افسوس که صدارت امیر کوتاه بود وقاآنی چاپلوس پس از عزل امیر کبیر به کارهای سابق ادامه داد.به هر حال این فرهنگ ریاکاری وچاپلوسی به شدت مورد علاقه ایرانیان است و هر که بهتر بتواند این کار را انجام دهد جایگاه رفیع تری بین ملت دارد به هر حال سخن را کوتاه میکنم وبه سراغ مثنوی قدیمیم میروم که آن را تقدیم به امیر کبیر کرده ام:
توگفتی فکر یک شاعر نداری دورنگی در دل و ظاهر نداری
بله!من تابع خون و قیامم پراز اندیشه ناب و پیامم
نه هر هرزه نشسته پای منقل نه پر داعی ولی در کار تنبل
من از نسل و تبار سختکوشم به روی عیب دشمن عیبپوشم
ندارم انتظاری از رفیقی اگرچه گفته بودم تو شفیقی
تواصلا شاه شاهانی خدایی خدای شاعران عصر مایی
دلت خوش باد بر تعریف چون ما بمان مفتون آبیهای دریا
ولی باشعر تو دردی دوا شد؟ کسی از بند جلادی رها شد؟
بدان باشعرهای نان وآبی همیشه پای گردی و خرابی
به قول آن امیر و مرد قاجار همیشه دور از تزویر و دربار
جماعت شاعران در ناز هستند به هر جمعیتی طناز هستند
به وقت جیره خواری خوش زبانند! ولی در پشت سر تیرو کمانند!
(زمستان۱۳۸۳)
پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387
اندیشه ناب
رسیدن تا رهایی ها بعیدودور می باشد
در این سلول جان فرسا سکوتی تلخ می بارد
که دائم غم دهد فرمان که من مجبور می باشد
کسی حال مرا پرسد دراین تنهایی مطلق؟
ندا آمد فقط دشمن ،که اومسرور می باشد!
به جز اندیشه ات فردی، ندارد حسُ همدردی
که این قانون دنیایی مرا ناجور می باشد
به سرسختی الوندم ،بلندای دماوندم
ونامم در جهان روزی،یقین،مشهور می باشد
تو ای دیو پلید بد،بمان در حسرت بردت
بدان اندیشه نابم،قوی،مغرور می باشد
(خزان۸۷تهران)
جمعه بیست و دوم شهریور 1387
پاییز
هرچندکه حال وروزمن تاریکست سرما ونسیم مهر آن تب ریزست
جمعه یازدهم مرداد 1387
گر تو شاه دخترانی من خدای شاعرانم!
افعی شهراز تب دیوانگی حلقه میزد گرد مرغ خانگی
خلق را خونخوارگی اصل خوشی است شادی مخلوق از مردم کشی است
کودکان از کشتن موران خوشند مردمان از کودکی مردم کشند
خاک را گویی به گاه بیختن الفتی دادند با خون ریختن
بر زمین بی گفته نوح نبی جنبش دریایی از گول و غبی
رعدها دنبال برق دشنه اند نیست ابری تا خدایان تشنه اند
بدرود مرد آنچه روزی کشته است زن همان پوشد که روزی رشته است
چیست حال آنکه باید کشتنش با تبر انداختن سر از تنش
کشتنش از جرم ساق مرمرین پیش سنگین دل بتان آذرین
پیشتر از کشتنش گیسو زدن گفتنش زیر تبر زانو زدن
لیک ما خوابیم و مرگ مارسد دیر وزودی گر کند اما رسد
خم شد آنجایی که می باید سرش لرز لرزان همچو بیدی پیکرش
برق زد در نور مشعل آهنی ناله ای برخواست از پیراهنی
استخوانها خرد شد رگها درید از تبر خون ریخت از رگها پرید
گرچه هر بیننده ای آن بیم دید کس ندید آنها که ابراهیم دید
....
دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387
امیرکبیر
گرمای کویرلوت را می فهمم این فاصله ها خطوط را می فهمم
ازرگ زدن میرزاتقی خان درفین در مملکتم سقوط را می فهمم
<< یادبودسفر به کاشان و بازدید ازباغ فین>>
شنبه دهم فروردین 1387
محزون
چون جغد دراین خرابه ها میگردم افسرده ترین پرنده شبگردم
ازعمق نگاه من نمی فهمیدی تنهاوغریب وساکت وپردردم
سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386
دلتنگ
فرمود:که از شمابدم می آید یعنی که از این فضا بدم می آید
حالا که دلش گرم شده می گوید از آدم بی ریا بدم می آید
اماواگر شایدو ای کاش چرا؟ دربستر دل کاوش و کنکاش چرا؟
حالا که کبوترست دور وبرمان خاموشی وخستگی و خفاش چرا؟
شنبه بیست و نهم دی 1386
ریا
رنگ زیبای ریا از لب شیرین ریزد مهدفحشا شده وعکس هوس در قابست
اعتبارعلماوفضلایش صفرست چونکه دزدند همه فرضیه من نابست
حاکمان فاحشه هارا همه اینجاریزید چون شرابست وشعورست و کمردرتابست
ای خدا رحم نما برمن تبعیدشده تاکه آزادشوم همچومنی نایابست
سه شنبه یازدهم دی 1386
سایه چشم
غرورم بازیچه نگاهت می شود
واحساس خفته ام
آتشفشانی گدازان
احساسم را نکشید!
چهارشنبه شانزدهم آبان 1386
قیصر
اما این بار بادو رباعی به پیشوازتان آمدم:
بااسترسی عجیب در پیکارم ازماندن و در جا زدنم بیزارم
بگذار که قاطعانه گویم، محکم: خواهم که دلم را به دلت بسپارم
الفاظ رکیک ارزش این شهر است انسان درست چالش این شهراست
تریاک وشراب و جوی آبی کافیست فرهنگ اصیل زایش این شهراست!
